دين و دينداري در الهيات شلاير ماخر / دکتر حسن قنبري پي دي اف چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط مدیر سایت   
دوشنبه ، 8 فروردين 1390 ، 18:37

دين و دينداري در الهيات شلاير ماخر
دکتر حسن قنبري

 اغلب متفکران و الهي دانان فردريک دانيل ارنست شلايرماخررا مؤسس الاهيات جديد پروتستان مي دانند. « کارل بارت به درستي گفته است که شلايرماخر نه تنها بنيانگذار يک مکتب فکري بلکه بنيانگذار دوراني نوين است»(3،ص 379). « روح مدرنيته به واسطه ي شلاير ماخر در الاهيات دميده شد، او تجسم تحول در الگوي قديم و تأسيس الگويي جديد در الاهيات است» (7،ص 694).

 در سال 1768 در برسلاو، واقع در لهستان کنوني، متولد شد. پدرش الاهي دان و کشيشي از کليساي اصلاح شده بود که در ارتش خدمت مي کرد و مدت ها طرفدار جنبش پارساگرايي بود . او نيز در محيط پارساگرايي تربيت يافت و وارد دانشکده ي الاهياتي شد که تعاليم پارساگرايي در آن غلبه داشت. «اما محيط پارساگرا نتوانست او را قانع کند زيرا در جست و جوي احساسات ماوراي طبيعي و گفت و گوي صميمي با عيسي مسيح بود» (11،ص 158). بنابراين براي تکميل تحصيلات خود به دانشگاه هال رفت؛ دانشگاهي که دژ مستحکم نهضت روشنگري آلمان بود و بزرگان اين نهضت نظير کريستين ولف ، ايمانوئل کانت درآنجا کار کرده و آثار خود را منتشر ساخته بودند. ورود به اين دانشگاه به ويژه دانشکده ي الاهيات آن  نقطه عطفي در زندگي و انديشه ي شلايرماخر بود. اين نقطه عطف در واقع با آشنايي او با آثار کانت به ويژه کتاب ممنوعه ي درآمدي بر متافيزيک آينده و درنتيجه، آشنايي او با نهضت روشنگري پيش آمد. اين کتاب کانت چنان تأثيري بر او داشت که باعث شد که نه با ديده ي پارساگرايانه بلکه با ديد روشنگري به جهان نظرکند(همان).
به هر حال شلايرماخر دو سال در اين دانشگاه به تحصيل الاهيات پرداخت که حاصل آن توجه خاص به عقل گرايي و نوعي تنفر از عقايد جزمي بود. به يقين مي توان گفت که شلايرماخر بيشترين تأثير رااز کانت پذيرفت، در جاي جاي آثار و انديشه هاي او ردپاي کانت را مي توان مشاهده کرد.«بيشترآثاراوليه ي فلسفي خويش را درباره ي کانت نوشت. اين امر باعث شد که به اعتقادات سنتي به ديده ي ترديد بنگرد. در واقع مطالعه ي آثار کانت به زندگي او شکل داد؛ در معرفت شناسي تا آخر پيرو کانت باقي ماند و همچنين به پيروي از کانت به محدوديت توانايي عقل محض اعتراف داشت»(همان ص 159). سال هاي 1769 تا 1802 سال هاي سرنوشت سازي براي شلايرماخر بود، او در اين سال ها مقام واعظ کليساي اصلاح شده را در بيمارستان بزرگ برلين عهده دار بود. او که انديشه هاي پارسا گرايي و عقل گرايي را در خود آميخته بود به الاهي داني مدرن مبدل شد. وظيفه ي او در اين بيمارستان موعظه ي مردم عادي بود. بنابراين وقت کافي براي انديشيدن درباره ي مدرنيته داشت. درجامعه ي شهري برلين مردم درباره ي شعر، تاريخ ، علم و سياست سخن مي گفتند. در اثر نهضت بزرگ روشنگري تحولات مهمي در فرهنگ و زندگي روزمره مردم به وجود آمده بود. بنابراين شلايرماخر که تا آن زمان در تنهايي و سکوت به مدرنيته انديشيده بود فرصت يافت که به نحو عيني با پيامدهاي مدرنيته مواجه شود. همين امر او را با اين پرسش مواجه ساخت که آيا انجام اصلاحات در الاهيات ممکن و ضروري است؟(همان ص 61)

از منظر وي پاسخ اين پرسش نه تنها مثبت بود بلکه خود ش عملأ دست به تلاشي جدي براي تحقق آن زد. او، از يک طرف، با تأ ييد مهمترين دستاورد روش تفکر جديد يعني روش نقد تاريخي و به کاربستن آن توانست اين مهم را محقق سازد. او به عنوان الاهي دان از روش نقد تاريخي در بررسي اسناد و متون کتاب مقدس استفاده کرد. به اعتقاد وي عهد جديد مانند هر متن ديگري بايد به روش نقد تاريخي بررسي شود. براين اساس اسطوره زدايي از کتاب مقدس را به عنوان مهمترين روش براي فهم متون مقدس پيشنهاد کرد. مبناي او در اين روش اين بود که عهد جديد درعصر حاکميت جهان بيني اسطوره اي نوشته شده است و اکنون در عصرعقل گرايي بايد اسطوره زدايي شود يعني در واقع آموزه ها و مفاهيم اسطوره اي را بايد به معنا و مقصود

واقعي آنها تأويل برد. « نه تنها داستان هاي عهد قديم درباره ي زندگي نخستين زن و مرد در بهشت، هبوط ، گناه اوليه، فرشتگان و شياطين، معجزات بلکه داستان هاي عهد جديد درباره ي تولد عيسي از باکره، رستاخيز و عروج او به آسمان و رجعتش همگي بايد اسطوره زدايي شوند»(همان ص 176)

از طرف ديگر، شلايرماخر بيش از همه چيز به هنر و ادبيات مدرن عشق مي ورزيد و ازاين طريق با محافل رمانتيک برلين ارتباط نزديکي داشت. از اينرو «او الاهي داني بود که با نويسندگان، شاعران، فيلسوفان و هنرمندان و اهالي سياست بيشترين رابطه را داشت»(همان ص 162). وهمين امر به وي کمک کرد که دين رمانتيکي مبتني بر احساس را با فرهنگ علمي ترکيب کند.

وضعيت دين در فضاي روشنگري

 درفضا ي روشنگري و رمانتيک سخن گفتن از دين نه تنها نامتعارف بلکه گاهي مذموم شمرده مي شد. پيش از اين مدرنيست هايي نظير فويرباخ، فرويد و مارکس نابودي دين در دنياي مدرن را پيشگويي کرده بودند. در اين فضا بسياري از معاصران شلايرماخر نظير فيشته، شلينگ، هگل و هولدرلين از الاهيات به فلسفه روي آورده بودند؛ آنان دين را کنار نگذاشته بودند اما آن را در نظام  متافيزيکي خود ادغام کرده بودند. همچنين بسياري از دوستان او نسبت به دين رويکرد لاادري گري داشتند. خود شلايرماخردراين باره مي گويد: اينک زندگي شما فرهيختگان کمترين شباهت به آنچه که دين گفته مي شود ندارد. .. مي دانم که انسانيت و وطن، هنر و علم چنان اذهان شما را اشغال کرده است که جايي براي امر جاودانه ومقدس باقي نمانده است و هيچ احساسي نسبت به آن نداريد. ابعاد مختلف زندگي دنيوي خود را چنان غني ساخته ايد که نيازي به امر جاودانه نداريد و از تفکر درباره ي آن که شما را آفريده است بازمانده ايد(13،ص 3)

بنابراين اهميت کار شلايرماخر را در اين فضا بايد درک کرد. در واقع دراين فضا کسي يافت نمي شد که بپرسد دين چيست؟ « به علاوه، درصحنه ي الاهياتي کليسا کسي نبود که همچون شلايرماخر بتواند درآن فضاي پر التهاب نهضت روشنگري و رمانتيک مصرانه و صادقانه از مردم بپرسد که نظرتان درباره ي دين چيست؟»(11،ص 165) بنابراين شلايرماخر نخستين کسي است که در اين فضا پرسش از دين را مطرح کرد. او وظيفه ي خود مي دانست که، به رغم همه ي انتقادهايي که به آموزه هاي دين سنتي مسيحي داشت، به

عنوان يک متفکرانتقادي به روشي کاملأ جديد دين را بازسازي کند(7،ص 697). درواقع مسئله ي اصلي او پاسخ دادن به اين پرسش بود که آيا در اين فضا انسان مي تواند هم مدرن و هم متدين باشد؟ او از اين واقعيت آگاه بود که دين در ميان معاصران فرهيخته ي او وجهه ي خوبي ندارد و رويکرد آنان به دين عمدتأ ميان تصديق و تکذيب، قبول و تمسخر، تحسين و توهين متزلزل بود. بنابراين تمام توجه او و در واقع مخاطب اصلي او طبقه ي فرهيختگان بود. بنابر اين دغدغه ي مهم وي اين بود که دين را که درآستانه ي فراموشي و اضمحلال بود در قالبي متناسب با عصر جديد دوباره به ميان نسلي بازگرداند که از آن بيزار و بيگانه بود . براين اساس در پاسخ به  درخواست آنان اقدام به نوشن کتاب مشهور خود يعني درباره ي دين: خطابه هايي براي تحقير کنندگان فرهيخته ي آن کرد.

دين متافيزيک نيست

شلايرماخر در دومين خطابه ي اين کتاب به تبيين معناي دين مي پردازد. ابتدا مي گويد که موضوع  دين با موضوع متافيزيک و اخلاق يکي است يعني موضوع هر سه جهان و رابطه ي انسانيت با آن است. همين شباهت موضوعي انحرافات گوناگوني را موجب شده است و بيشتر چيزهايي را که متعلق به دين بوده به شکل نامحسوسي خود را در متافيزيک و اخلاق پنهان کرده است. اما بايد دانست که دين با متافيزيک و اخلاق تفاوت دارد؛ دين با موضوع خود به شکل کاملأ متفاوتي رفتار مي کند، رابطه ي انسانيت با خود را به شکل ديگري بيان مي کند، روش و هدف ديگري دارد(13،ص5(.شلايرماخر در ادامه به بيان کارکرد متافيزيک مي پردازد. متافيزيک به طبقه بندي عالم و تقسيم آن به اين جهان و آن جهان مي پردازد، دلايلي براي موجودات اقامه مي کند، ضروري بودن واقعيت جهان و قوانين آن را استنتاج مي کند. در مقابل، دين نبايد به بيان ماهيات و تبيين طبايع، تعيين علل نهايي و اعلان حقايق جاودانه بپردازد(همان ص 20). از اين مطالب کاملأ آشکار مي شود که از منظرشلايرماخر دين در پي تبيين و توضيح ماهيت جهان نيست، بنابراين دين علم نيست. بر اين اساس مي توان گفت که شلايرماخر مي خواهد قلمرو دين را به فراتر از ساحت عقل محض ببرد. در واقع اين ديدگاه او متأثراز کانت است که در نظام معرفتي خود با تقسيم عقل به نظري و عملي، امور ديني را خارج ازحوزه ي عقل نظري(محض) ودرعقل عملي بررسي مي کند.

دين اخلاق نيست

شلايرماخر در ادامه به بررسي کارکرد اخلاق مي پردازد. اخلاق به توسعه ي نظامي از وظايف و رابطه ي انسان ها با عالم مي پردازد؛ اخلاق با مرجعيت نامحدودي که براي خود قايل است به اعمالي فرمان مي دهد و اعمالي را منع مي کند. اما دين نبايد چنين کاري انجام دهد؛ دين نبايد به تحقيق در عالم بپردازد تا وظايف و اعمالي را از آن استنتاج کند. دين مجموعه اي از قوانين نيست. در تصور عمومي دين تنها شامل چنين حوزه هايي است. حتي در ميان فرهيختگان ترکيبي از عقايد مربوط  به برترين موجود يا جهان و مربوط به تصوراتي از زندگي انساني دين ناميده مي شود. اما اين تصور از دين کلأ بايد پاک شود(همان). در اينجا شلايرماخر نيروي برتري براي دين قايل مي شود و جايگاه آن را فراتر اخلاق مي برد. در اين باره مي گويد بايد اعتراف کرد که دين بالاتر از فلسفه است و متافيزيک و اخلاق تابع آن هستند(همان). دراينجا او با کانت اختلاف نظر دارد زيرا از منظر کانت دين کاملأ تابع اخلاق است. کانت وقتي که نتوانست وجود خدا و مباحث ديني به طور کلي را در عقل نظري ثابت کند به سراغ اخلاق و عقل عملي رفت و پس از اثبات استقلال حوزه ي اخلاق به اين نتيجه رسيد که بايد به وجود خدا به عنوان موجودي که رابطه ي ميان فضيلت و سعادت را متعادل مي سازد اعتراف يا در واقع فرض کرد. به عبارت ديگر از منظر کانت اخلاق به دين منتهي مي شود زيرا گر چه اخلاق در ذات خود نياز به تصور هيچ غايت بيروني به عنوان دليل و زمينه ساز خود ندارد اما تصور يک غايت بيروني به عنوان نتيجه ي تعين اراده ي خير براي اخلاق ضروري است(7،ص34)اين در واقع نوعي اصالت دادن به حوزه ي اخلاق و تبعيت دين از آن است . همچنين تعريف کانت از دين با تعريف شلايرماخر متفاوت است . کانت دين را چنين تعريف مي کند: مجموعه ي تکاليف چنان که گويي همه ي آنها فرمان هاي الاهي اند و تنها کارکرد اين دين تقويت اراده ي خيراست(همان ص 37 (. بنابراين ميتوان گفت که از منظر کانت دين چيزي جز انجام فرمان هاي اخلاقي نيست و حا ل آنکه شلايرماخر صريحأ اين تصور از دين را رد کرد. پس « شلايرماخر در مباحث اخلاق و دين از کانت پيروي نکرد... در منظر کانت خدا اصل نظام بخش معرفت انساني است و حال آنکه [به نظر شلايرماخر] بايد اصل هستي بخش باشد»)11،ص 160)

به اعتقاد شلايرماخر دين هرگز به نحو خالص و بدون زوايد خود را نشان نداده است و وظيفه ي ما است که امور زايد چسبيده به آن را پاک کنيم (13،ص 21( . براي اينکه قلمرو اختصاصي دين مشخص شود بايد از همه ي ادعاها ي مربوط به ديگرحوزه ها چشم پوشي کرد و همه ي آنچه برآن تحميل شده است کنار گذاشته شود. بنابراين مانند متافيزيک نبايد درصدد تعيين و توضيح ماهيت عالم باشد.

گوهردين تجربه ي ديني است 

 شلايرماخر در مقابل تفکر متافيزيکي متذکر مي شود که ماهيت دين تفکر و عمل نيست بلکه شهود و احساس است. به عبارت ديگر تجربه ي ديني عنصر اساسي دين است که که در واقع از جنس تفکر نيست بلکه با احساس و ذوق سروکار دارد. دين خواستار شهود عالم است، با دلبستگي خواستار گوش دادن به افعال و تجليات خود عالم است. دين مي خواهد امرنامتناهي، نشان و تجلي آن را در انسانيت ببيند. قلمرو حيات  دين در طبيعت است اما نه در طبيعت متناهي. دين شخصيت و قلمرو خاص خود را تنها با دوري کامل از قلمرو نظر و عمل حفظ مي کند. دين خود را به عنوان يک قلمرو ضروري و اجتناب ناپذيرو مستقل از حوزه ي نظر و عمل نشان مي دهد. اما داشتن نظر و عمل بدون دين غروري بيجا است. عمل نوعي هنر است و نظر نوعي علم اما دين احساس و چشيدن امر نامتناهي است(همان صص22-23).بنابراين مي توان گفت که مراد شلاخرماخر از تجربه در ساحت دين به معناي درک شهودي است. بر اين اساس است که بر ساحت شهودي دين تأکيد دارد؛ شهودي که با احساس و فهم و درک بي واسطه سروکار دارد. در واقع اين شهود پايه و اساس دين است.

درباره ي اهميت شهود مي گويد: هرچيزي بايد با شهود آغاز شود کساني که ميل به شهود امر نامتناهي  ندارند فاقد معيار براي فهم اند. در ادامه همگان را به آشنايي با مفهوم شهود عالم دعوت و خود به توضيح آن مي پردازد. شهود بالاترين و عام ترين قاعده ي دين است که بر اساس آن انسان مي تواند هرجايي در دين پيدا کند، و از طريق آن مي توان ماهيت و محدوديت هاي دين را مشخص کرد. هر شهودي با نوعي تأثير امر مشهود شد بر شخص شهود کننده آغاز مي شود، تأثيري که شخص مطابق با سرشت خاص خود آن را به چنگ مي آورد و درک مي کند(همان ص 24). براين اساس از منظر شلايرماخر مردمان در عهد باستان به واسطه ي شهود توانستند نوع بي نظيري از زندگي را در تمام عالم به عنوان کار يک موجود همه جا حاضر درک کنند که همان

دين بود که نام خدا را به آن نهادند و معبدهايي براي آن ساختند؛ آنان کارعالم را درک کرده بودند و به آن فرديت و شخصيت دادند. آنان، در وراي همه ي تغييرات و همه ي بدي هاي ظاهري، فعاليت دائمي و هميشه زنده ي جهان و روح آن را شهود مي کردند(همان ص 25).

شلايرماخر در ادامه به رابطه ي ميان شهود و احساس و دين اشاره مي کند. در جايي مي گويد: شهود بدون احساس هيچ است و نمي تواند نيرو و منشأ مناسبي داشته باشد؛ احساس بدون شهود نيز چيزي نيست، اين دو از هم جدايي ناپذيرند(همان ص31).همچنين در جاي ديگري مي گويد: براي کامل کردن تصوير کلي دين بايد به خاطر داشت که هر شهودي ذاتأ با يک احساس پيوند دارد. حواس شما واسطه ي ميان اشياء و شما است؛ همان تأثيرات يک شي، که خودش را برشما آشکار مي سازد، بايد تحولي در آگاهي و وجدان شما پديد آورد. اين امر درباره ي دين نيز صادق است. همان افعال عالم که خودشان را بر شما آشکار مي سازند رابطه ي جديدي با ذهن و موقعيت شما برقرار مي کنند؛ شما با شهود کردن آن اعمال ضرورتأ بايد تحت سيطره ي احساسات گوناگوني درآمده باشيد. در دين است که يک رابطه ي متفاوت و قوي تر ميان شهود و احساس تحقق مي يابد.(  نحوه ي ظهور جهان در شهودات شما خاص خود تان است و همان است که بي نظير بودن دين فردي خاص شما را معين مي کند(همان ص 29). قوت اين احساسات است که ميزان دينداري شما را معين مي کند. هرقدر احساس درست تر، دقيق تر و مشخص تر باشد، تآثيرش بيشتر است. به همين دليل است که احساسات ديني ما را فرامي گيرند و بايد آنها را ابراز بداريم(همان ص 29).

شلايرماخر پس از بحث از وحدت شهود و احساس و جدايي ناپذيري آنها از اسرارآميز بودن و غيرقابل بيان بودن اين رخداد سخن مي گويد(همان ص35).او قايل به  روح عالم است که در همه ي اجزاي آن حضوردارد و انسان آن را شهود مي کند. ما عالم را در نيروهاي شيميايي و در قوانين جاودانه ي آن، که براساس آنها اجسام شکل مي گيرند و نابود مي شوند، به نحو واضح و روشي مقدس شهود مي کنيم(همان ص36). تنها کساني که روح عالم را در همه جا مي بينند، نه تنها در تغييرات و دگرگوني ها بلکه در همه ي موجودات، همه چيزرا اثر و محصول اين روح و تجلي آن مي يابند و تنها براي آنان همه چيز مشهود و آشکار است (همان ص37). انسان براي شهود عالم و داشتن دين بايد ابتدا از انسانيت برخوردار باشد و انسانيت تنها در

محبت و از راه محبت به دست مي آيد ... بنابراين موضوع و مواد دين در انسانيت قرار دارد(همان ص 38). همچنين دين به انسان مي آموزد که اعمال روح عالم را کشف کند و از آنها تبعيت کند(همان ص 45).

به نظر مي رسد که مراد شلايرماخر از انسانيت رابطه ي انساني خاصي است که در اين جهان ميان انسان ها برقرار است. او اين را به تعبير خودش با بيان رازي که در منابع ديني و شعري قديم آمده است يعني داستان آفرينش آدم شرح مي دهد. آدم خودش تنها در بهشت زندگي مي کرد . همه چيز براي او زيبا و نيکو بود. اما دنيا دربرابر چشمانش گشوده نبود و خدا ديد که دنياي او با تنهايي آدم هيچ است لذا شريک و همدمي براي او آفريد. در اينجا براي نخستين بار آدم صداهاي زنده و معنوي را در وجود خود شنيد و براي نخستين بار دنيا به روي او گشوده شد. پس از اين او انسانيت را در گوشت و استخوان خود کشف کرد و دنيا را در انسانيت يافت. از اين لحظه به بعد آدم توانست صداي خدا را بشنود و به آن پاسخ دهد(همان ص37 (

اين انسانيت يک جريان پوياي تاريخي است و دائمأ در حال پيشرفت است، به عبارت ديگر اين انسانيت داراي صورت ها و اشکال بسيار گوناگون و متنوعي است. به بيان شلايرماخر هر فردي ضرورتأ مکمل شهود کامل انسانيت است . هر شخص نشان مي دهد که چگونه هر جزء بسيار کوچک انسانيت کل را محقق مي سازد و آن را به پيش مي برد(همان ص 40). وقتي ما در شهود عالم مخلوقات همنوع خود را ادراک مي کنيم و براي ما آشکار مي گردد که هر يک ازآنان بدون تبعيض تجلي خاص انسانيت اند طبيعي ترين کار اين است که آنان را در آغوش بگيريم و از صميم قلب به آنان عشق ورزيم(همان ص 45). ا زآنجا که اين تصور از انسانيت مشترک در تاريخ تحقق مي يابد  دين نير در نظر شلايرماخر با تاريخ ارتباط تنگاتنگ پيدا مي کند بلکه با تاريخ متحد مي گردد.

تاريخ، در مناسب ترين معنا، عالي ترين موضوع دين است. تاريخ با دين آغازمي شود  و با دين پايان مي يابد. زيرا از منظر دين پيامبري نيز تاريخ است و اين دو از همدگر متمايز نيستند. در همه ي دوره ها تاريخ حقيقي هدف ديني داشته است و با ايده هاي ديني پيش رفته است. عالي ترين و بالاترين شهودات دين نيز در قلمرو تاريخ قرار مي گيرند(Iهمان ص42).

شلايرماخر در ادرامه احساساتي نظير احساس همدردي شديد با دردمندان، احساس پشيماني عميق ازانجام اموري که با انسانيت اصيل ناسازگارند، احساس تمايل متواضعانه براي سازگاري با الوهيت، احساس حفظ نفس دربرابر مرگ و نيستي را دين مي داند. همچنين است ديگر احساساتي که يک طرف آنها جهان و طرف ديگر وجدان آدمي است. به نظر او مردمان قديم اين احساسات را "پارسايي" مي ناميدند و آنها را به دين نسبت مي دادند (همان ص 46). ما اين احساسات را مي شناسيم اما ممکن است آنها را اموري اخلاقي بدانيم و آنها را در اخلاق جاي دهيم. اما چنين نيست؛ اخلاق خواهان محبت و تأثرنيست بلکه طالب عمل است. اخلاق براي هيچ چيز جز قانون خود احترام قايل نيست و هرآنچه را از روي شفقت و امتنان انجام گيرد محکوم مي کند. در مقابل، احساسات دروني ما بايد اين ديدگاه اخلاق را بپذيرد که هدف ازهمه ي اين احساسات ايجاد عمل نيست؛ اين ها در پديدآمدن و تداوم خودکفا هستند. اگر اين نوع احساسات را در اخلاق يا ديگر حوزه ها يافتيد بدانيد که دزديده شده اند. دين به عنوان مالک و صاحب اين احساسات خادم اخلاق يا حوزه ي ديگري که به عمل تعلق دارد نيست(همان).

از منظر شلايرماخردين و افعال ديني کاملأ مستقل اند و چنان که پيش از اين نيز گذشت دين او مساوي با اعمال ديني رايج در اديان مختلف نيست. در اين باره مي گويد: درهر عملي، اخلاقي يا فلسفي و يا هنري، انسان براي رسيدن به مهارت تلاش مي کند و مهارت هميشه اموررا محدود ، سرد ، يک  جانبه و سخت مي سازد. مهارت ذهن انسان را معطوف به يک نقطه مي کند و اين نقطه هميشه امري محدود و متناهي است. آيا محدود شدن به امر متناهي توان نامحدود ما را به طور کامل برآورده مي سازد؟ آيا بزرگترين بخش آن را بلااستفاده نمي سازد؟ ...بر اين اساس گاهي انسان ها مجبور مي شوند که در ميان امور متناهي يک امر نامتناهي براي خود بسازند تا شايد توان نامحدود خود را مصروف آن سازند اما اين بدون داشتن دين ميسر نيست. مهارت صرفأ نوعي تکنوازي در زندگي است و اگر دين به آن افزوده نشود به صورت صداهاي فردي باقي ميماند. دين صداهاي بسيار متنوعي را با مهارت همراه مي کند و بدين ترتيب آهنگ هاي ساده  زندگي را به يک هماهنگي پرصدا و شکوهمند منتقل مي کند(همان صص 47-47(.

معناي دينداري

کاملأ واضح است که معناي دينداري ارتباط تنگاتنگي با معناي دين دارد؛ به عبارت ديگر در اينجا دينداري حاصل و نتيجه ي همان برداشتي است که از دين ارائه مي شود.بنابراين از مطالبي که تا به اينجا بيان کرديم به اين نتيجه مي رسيم که از منظر شلايرماخر ماهيت دين در "تجربه ي ديني" قرار دارد.بنابراين  دينداري به معناي داشتن تجربه ي ديني است. به عبارت ديگر ديندار کسي است که با ادراک شهودي امر نامتناهي تجربه کرده است.اين تجربه در واقع يعني ادراک حسي امرنامتناهي اما ادراک حسي به معناي متعارف آن منظور نيست بلکه احساس در اينجا به معناي چشيدن است. بنابراين دينداري از منظر شلايرماخر يعني احساس وابستگي مطلق به امر نامتناهي، يگانه و سرمدي است. البته به تعبير هانس کونگ نبايد اين احساس را به يک معناي محدود روان شناختي يعني نوعي هيجان و شورمندي دانست بلکه بدين معنا است که در اعماق وجودي انسان نوعي مواجهه با امرنامتناهي صورت مي گيرد و در واقع انسان از نوعي خودآگاهي بي واسطه ي ديني برخوردار مي گردد(11،ص167). چنان که بيان شد رکن اساسي اين دينداري احساس وابستگي به امر ناتناهي است، بسته به شدت و ضعف اين احساس دينداري نيز شدت و ضعف مي يابد قوت اين احساسات است که ميزان دينداري شما را معين مي کند. «هرقدر احساس درست تر، دقيق تر و مشخص تر باشد، تآثيرش بيشتر است.(13،ص29)

بحثي درباره ي برخي اعتقادات ديني

  شلايرماخر پس از بيان ماهيت دين به بحث درباره ي جايگاه مناسب اعتقادات و گزاره هايي ميپردازد که معمولأ محتواي دين را تشکيل مي دهند. در اين باره مي گويد: برخي از اين اعتقادات و گزاره ها صرفأ بيان انتزاعي شهودات ديني اند و برخي ديگر تأملات آزادي هستند بردستاوردهاي اوليه ي احساس ديني . او در ادامه از اين منظر به بيان معناي معجزه، الهام، وحي و احساسات ماوراي طبيعي مي پردازد.

معجزه در همه ي زبان ها چيزي جز يک نشانه و علامت نيست. اشاره به رابطه ي مستقيم يک پديده با امرنامتناهي يا عالم دارد. معجزه صرفأ عنواني ديني است براي رويدادي که خود را با اين واقعيت، که ديدگاه ديني مي تواند برآن غلبه پيدا کند، تطبيق مي دهد. ..هر قدرانسان متدين تر باشد معجزات بيشتري در همه جا مي بيند. در ادامه شلايرماخر درباره ي خودش مي گويد که همه چيز براي من معجزه است و نزاع درباره ي اينکه چه رويدادهاي معيني معجزه محسوب مي شوند ناشي از ضعف و عدم کفايت احساسات ديني نزاع کنندگان است(همان،ص 49)

اما وحي چيست؟ هرنوع شهود اصيل و جديد از عالم وحي است، و همه ي افراد بايد شهود هاي اصيل و جديد خود را بشناسند. همچنين الهام به چه معنايي است؟ اين واژه صرفأ عنواني ديني براي اختيارو آزادي است. هر عملي که به عملي ديني مبدل گردد، هرنوع بازسازي شهود ديني، هر نوع بيان از يک احساس ديني و هر نوع پيشگويي  درباره ي يک رويداد ديني الهام  محسوب مي گردد. اينها مفاهيم اوليه و اساسي دين هستند و وجدان و آگاهي انسان از دين را نشان مي دهند. اين مفاهيم ازاهميت بسيار زيادي برخوردارند زيرا انساني که از منظر خودش درباره ي جهان تأمل مي کند اگر معجزه ي خاص خود را نبيند، و وقتي که جانش در حسرت نوشيدن زيبايي جهان است از درون او وحي هاي خاص خودش برنخيزد، و کسي که احساس نمي کند که روحي الاهي او را به سمت خود مي کشاند که ازروي الهام مقدس سخن بگويد و عمل کند، و کسي که دست کم از احساسات خود به عنوان تأثيرات بي واسطه ي عالم آگاهي ندارد اين اشخاص دين ندارند(همان(

همگان، جز تعداد اندکي از برگزيدگان، يقينأ نياز به واسطه و رهبري دارند که حس ديني آنان را بيدار کند وبه آنان يک رويکرد شهودي بدهد. اما اين صرفأ مرحله ي زودگذري است. هر کس بايد خودش با چشمان خود ببيند و خودش در گنجينه هاي دين مشارکت داشته باشد، در غير اين صورت در قلمرو دين جايي ندارد و به چيزي نمي رسد(همان ص50).

 درباره ي الوهيت و خدا

شلايرماخر ابتدا متذکر مي شود که عقيده به "بي خدايي" و "بي ديني" اصلأ تحقق خارجي ندارد. پس از آن  بيان مي کند که الوهيت از نظر او چيزي جز نوعي خاص از شهود ديني نيست. در ادامه به بيان نظر خود درباره ي خدا( که آن را مترادف با واژه ي الوهيت مي آورد) مي  پردازد. دراين باره مي گويد: براي اغلب مردم خدا معنايي جز انسانيت اصيل ندارد. انسان نمونه ي اصلي خداي آنان است، انسانيت همه چيز آنان است. اما انسانيت همه چيزمن نيست، دين من براي جهاني تلاش مي کند که انسانيت تنها جزئي از آن است. آيا خدايي که صرفأ انسانيت اصيل است مي تواند برترين موجود دين من باشد؟ انسان هايي که ذهن شاعرانه تري دارند خدا يشان موجودي فردي است که کاملأ ازانسانيت متمايز است. اما من در تکاپوي انواع موجوداتي حتي بيش ازيک موجود واحد که بالاترو فراتر از انسانيت باشد هستم.  پس بدين معنا آيا خداي من چيزي جز يک شهود فردي است؟ اگربي واسطه به سوي عالي ترين مفهوم، عالي ترين وجود ، روح عالم که با آزادي و فهم بر جهان حکومت مي کند پيش برويم، در اين صورت دين به تصوراين موجود بستگي ندارد. دينداري به معناي شهود عالم است و ارزش دين ما به روش شهود ما بستگي دارد. درجايي که عالم خود را به صورت وحدت در عين کثرت برکسي آشکار مي سازد هر کس که آن را به همين نحو شهود کند، حتي اگر تصوري از خدا نداشته باشد، ديندارتر است(همان ص 52).      شلايرماخر پس از بحث درباره ي ماهيت دين، در خطابه ي سوم خود درباره ي  نحوه ي پيدايش و شکل گيري دين سخن مي گويد. از عنوان اين خطابه برمي آيد که دين با امور بيرون سرشت انسان شکل نمي گيرد. ابتدا اظهار مي دارد که ماهيت دين به گونه اي است که به يک زندگي واقعأ انساني تعلق دارد و بايد هميشه فعال و مؤثر باشد و از باطني ترين بخش سرشت ما آغاز ميگردد. دين با چنين ويژگي نمي تواند در قلمرو تعليم و تعلم قرار گيرد. بنابراين واژه ي "تعليم"درباره ي دين بي معنا است. مي توان عقايد و آموزه هاي خود را در قالب عبارات و کلمات به ديگران منتقل کنيم اما کلمات تنها سايه هاي شهودات و احساسات ما هستند. ما نمي توانيم  شهود کردن را به ديگران بياموزيم، نمي توانيم نيرو و روشي را که  نور اصلي عالم را در احساس خود جذب مي کنيم به ديگران منتقل کنيم(همان ص 57).بنابراين از منظر شلايرماخر دين امري خودسامان است به عبارت ديگر شکل گيري دين به امور بيرون از سرشت انسان، که اکتسابي و آموختي باشد، نيست. زيرا ماهيت دين به شهود و احساس برمي گردد و احساس هم آموختني نيست. دراين باره مي گويد: انسان با استعداد و توانايي ديني يه دنيا مي آيد . اگر به نحو قهري جلو احساسات او گرفته نشود و اگر رابطه ي ميان انسان و عالم قطع نشود، مطابق با سرشت فردي خاص هر کس، دين در وجود او رشد و توسعه مي يابد. اما متأسفانه در عصر ما اين قطع ارتباط تا حد زيادي رخ داده است به نحوي که امرنامتناهي از نظر ما دور شده است(همان ص 59).

شلايرماخر در خطابه ي چهارم خود به بحث درباره ي عنصر اجتماعي دين مي پردازد. ابتدا متذکرمي شود که دين ضرورتأ بايد اجتماعي نيز باشد. عنصر اجتماعي نه تنها ذاتي انسان است بلکه  در سرشت دين نيز قرار دارد. زيرا انسان نمي تواند رابطه ي خود را با آنچه خود ساخته است قطع کند و در ارتباط دوسويه ي خود بايد آنچه را که در درون او است بيان و منتقل کند. بر اين اساس انسان از دوران کودکي به بعد دغدغه ي انتقال شهودات و احساسات داشته است. آدمي مي خواهد که براي احساسات و شهودات خود شاهد و شريکي داشته باشد(73). ازطرف ديگر برخي از انسان ها مي خواهند آنچه را که به نحو بي واسطه به دست نياورده اند از طريق کس ديگري به دست آورند. بنابراين هر نوع بيان دين براي آنان جالب است و درنتيجه به هر صدايي که آن را ديني تشخيص دهند گوش مي دهند. اما بر خلاف ديگر مفاهيم، نبايد در کتاب ها به دنبا ل مفاهيم ديني گشت. همچنين اين نوع ارتباط با باطني ترين جزء انسايت درمحاوره ي معمولي محقق نمي شود. نقل و انتقال در دين بايد به سبک عالي تري و سبک ديگري از جامعه انجام گيرد. بنابراين دهان کساني که قلوب آنان سرشار ازدين است تنها براي جامعه اي گشوده ميشود که داراي عطاياي عالي باشد(همان ص 74(.

براين اساس شلايرماخر(شايد متأثر از کتاب مقدس و نيز آگوستين) اين جامعه را شهر خدا مي نامد که شهروندان آن با هم متحد، سرشار از احساس و عاطفه ي مقدس و آماده ي فهم هر چيزي هستند که ديگران ارائه مي دهند. هريک از شهروندان مي کوشد تا شهودات خود را به ديگران عرضه بدارد و آنان را به قلمرو دين هدايت کند و احساسات خود را در دل آنان بکارد(همان ص 75  .(دراين جامعه هر کسي يک کشيش است تا بدانجا که ديگران را به حوزه اي که خود ساخته است مي کشاند و خود را به عنوان يک خبره معرفي مي کند. اين جامعه يک قوم و ملت کشيشي و يک جمهوري کامل(اشاره به سفرخروج 19: 6 و رساله ي اول پطرس 2: 5 ، 9) است که هرکسي در آن هم هدايت مي کند و هم هدايت مي شود(همان ص 76). در اين جامعه عارفان، تجربه گرايان، موحدان، همه خداگرايان، همه ي آناني که از منظري نظام مند به عالم مي نگرند و کساني که هنوزبه نحو ابتدايي يا در خلأ اي تاريک عالم را شهود مي کنند يکي هستند و يک چيز آنان را با هم متحد مي سازد(همان ص 77).

شلايرماخر در ادامه اين جامعه را کليساي حقيقي معرفي مي کند و به نقد تصور سنتي کليسا مي پردازد. اين مجمع عظيمي که شما(مخاطبان) اتهامات سختي متوجه آن کرده ايد در واقع از اين جامعه ي ديني بسيار دور است. اين مجمع صرفأ ترکيبي از مردمي است که تنها در جست و جوي دين هستند و طبيعي است که با جامعه ي ديني تقابل داشته باشد. در جامعه ي ديني ارتباط متقابل برقرار است اما در کليساي معمولي ارتباط يک طرفه است يعني همه ي مردم در پي دريافت کردن اند و تنها يک نفردهنده است. مردم به نحو انفعالي تنها به يک روش اجازه مي دهند که احساساتشان متأثر شود و در واقع تأثير و تأثري در کار نيست. مي توان گفت که آنان فاقد دين مثبت اند و دينداري آنان دينداري منفي است(همان ص 79). در اين جامعه از فهم يا عقيده، عمل و مراعات آداب بيشتر حمايت مي شود و به شهود و احساسات کمترتوجه مي شود. بنابراين هميشه تمايل به سوي خرافات و اسطوره ها وجود دارد و اين بسيار دور از دين حقيقي است(همان ص 82). درمقابل، در کليساي حقيقي با دين که عالي ترين چيز است به مثابه ي هنر برخورد مي شود و دين آن غناي نامتناهي خود را به هر کسي ارزاني مي دارد. هرکس به عنوان هنرمند شايسته مي کوشد تا خود را کامل کند. هر کس مي داند که خود نيزجزء و مخلوق عالم است، بنابراين به خود به عنوان موضوع شهود ديگران نگاه مي کند و هر عنصر از انسانيت را که  در او شکل گرفته است  در معرض ديد ديگران قرار مي دهد. هر امرانساني مقدس است زيرا همه چيز الاهي است. هر قدر انسان خود را به عالم نزديک تر کند با ديگرا ن بيشتر ارتباط برقرار مي کند. انسان تنها از خود آگاهي ندارد بلکه از ديگران نيز آگاه است(همان ص 94).

شلايرماخر در خطابه ي ششم به بحث درباره ي اديان مي پردازد. ابتدا درباره ي تعدد و تکثر اديان مي گويد: تکثرو تمايز اديان امري ضروري و اجتناب ناپذير است. اين تکثر درباره ي کليساي حقيقي و باطني نيز صادق است زيرا آن شهودي که اساس دين بود براي افراد مختلف اشکال مختلفي دارد. همچنين تکثر و تعدد کليساي ظاهري و بيروني نيزامري آشکار و ضروري است. زيرا، از يک طرف، ازمنظر شلايرماخراديان موجود در جهان تمثلات و ظهورات دين حقيقي هستند و، از طرف ديگر، هيچکس نمي تواند ادعا کند که ازدين کاملي برخوردار است زيرا انسان موجودي متناهي است و دين امري نامتناهي. بر اين اساس تکثر اديان ريشه در ماهيت و جوهر دين دارد(همان ص 96).

 


 اديان موجود از منظرشلايرماخر

در واقع از همين نقطه است که شلايرماخر به اديان توجه پيدا مي کند. با اين بيان که  همين ماهيت و جوهر دين که امري تکثر پذير است بايد از نوعي تفرد نيز برخوردار باشد زيرا بدون تفرد نمي تواند به وجود و به تصور درآيد. بنابراين ما بايد در جست و جوي تعداد بي شماري از اشکال و صور متناهي و خاص ادياني باشيم که دين خودش را در آنها آشکار مي سازد(همان ص 97).به عبارت ديگر اديا ن مختلف هر کدام صورت تفرديافته ي دين حقيقي اند. اين مطلب را هانس کونگ چنين بيان  مي کند: «امر نامتناهي در ذات خود  و به نحو انتزاعي قابل درک نيست بلکه همواره در امر منتاهي قابل درک مي شود يعني در اشکال گوناگون و بي شماري تجلي مي يابد. نگاه به جهان هميشه نگاهي شخصي است و هيچيک از نگاه هاي بي شمار را نمي توان ناديده گرفت. پس دين بايد در اديان مختلف تفرد يابد و هر کس که در جست و جوي دين حقيقي است بايد اديان مختلف را درک کند»11،ص 169).  شلايرماخر در ادامه اديان مختلف را، که در واقع تجليات و صورت هاي تفرديافته ي دين حقيقي اند،" اديان مثبت"مي نامد و آنها را در مقابل "دين طبيعي"يا عقلي قرار مي دهد. دين طبيعي معمولأ حاوي عناصر و روش هاي فلسفي و اخلاقي است به نحوي که ويژگي بي نظير دين در آن اجازه ي درخشيدن پيدا نمي کند. در اين دين نحوه ي زندگي مؤدبانه، نحوه ي سازگاري و تسامح به خوبي مشخص شده است، در مقابل، اديان مثبت داراي ويژگي هاي فوق العاده سخت و چهره هاي مشخص اند و همگي مدعي دين واقعي اند. اما به نظر بسياري از مردم، بدون استثنا عامل فساد و تباهي اند و براين اساس مورد تنفراند(13،ص 98).

شلايرماخر در ادامه با قبول وجود فساد و تباهي در اديان مختلف آن را ناشي از اين واقعيت ميداند که امرنامتناهي جامه ي ناقص ومحدود به تن کرده و به قلمرو زماني درآمده است اما با اين حال رد پاي الوهيت را بايد در آنها يافت. بنابراين در اينجا مي بينيم که شلايرماخراز اديان مثبت در مقابل دين طبيعي ظاهرأ مقبول دفاع مي کند زيرا دين طبيعي از نظر او دين نيست. در اين باره نيزذکرعباراتي از کونگ خالي از فايده نيست:« از نظر شلايرماخر دين طبيعي يا عقلي محصول تصنعي تفکر فلسفي است و سرزندگي و بي واسطگي دين حقيقي را ندارد، بنابراين ... تنها زماني مي توان دين را به درستي فهميد که به نحو عام در نظر گرفته نشود بلکه به صورت اديان متفرد، عيني و مثبت( يهوديت، مسيحيت، اسلام و غيره) در نظرآورده شود.»(11،ص 169). به عقيده ي شلايرماخر بايد با يک معيار درست ماهيت واقعي اديان مختلف را مورد بررسي قرار داد و تمايزميان شکل ظاهر و باطن، عناصر بومي و بيگانه و شکل مقدس و نامقدس آنها را آموخت. با اين بررسي درمي يابيم که اديان مثبت اشکال مشخصي ازدين هستند که در آنها دين نامتناهي خود را در متناهي آشکار مي سازد. از آنجا که دين طبيعي يک ايده ي نامشخص، ناکافي و جزيي است هرگز نمي تواند واقعأ وجود داشته باشد و توسعه ي حقيقي توانايي ديني تنها دراديان مثبت امکان دارد(همان ص 100).در دين طبيعي يک ديدگاه واحد درباره ي شهودات ديني وجود ندارد. بنابراين يک شکل مشخص و واقعأ فردي از دين درکار نيست(همان ص 109).بنابراين اگر کسي خواهان بررسي دين در اشکال معين آن باشد بايد به اديان مثبت روي آورد که در آنها هر شهودي محتواي خاص خود را دارد و با ديگر شهودات رابطه ي خاصي دارد و هر احساسي دايره و تعامل خاص خود را دارد(همان ص 111).با اين حال وجود اديان موجود مانع نمي شود که هر انساني مطابق با سرشت و احساس خاص خود ديني را بپروراند. اينکه کسي به يکي از اديان موجود پايبند بماند يا ديني خاص خودش تأسيس کند به نوع شهود او از عالم  بستگي دارد(همان ص 105).

نقد و بررسي

کاملأ آشکار است که، در فضاي رويگرداني از دين،  تمام تلاش شلايرماخردر جهت احياي پديده ي دين بود. در مقابل تحقق اين هدف، او با دو تصور نادرست از دين مواجه بود: دين سنتي مسيحي که نه تنها درميان فرهيخته گان بلکه در ميان مردم عادي نامطلوب بود و ديگري دين متافيزيکي يا طبيعي که در ميان اغلب انديشمندان يا فرهيختگان طرفداراني داشت. دين سنتي که به حق چنان متهم به فسادها و نابساماني ها بود که اصلأ قابل دفاع نبود و دين متافيزيکي نيز از تبيين بسياري از مسايل حياتي انسان عاجز بود لذا در فضاي روشنگري دين و دينداري در آستانه ي نابودي قرار گرفته بود. شلايرماخر در برابر دين سنتي مسيحي گفت که دين مجموعه اي ازاعمال و افعال( ديني يا اخلاقي) نيست چرا که عمل دين را محدود مي سازد در حالي که دين نامتناهي است. همچنين در برابر دين متافيزيکي گفت که کارکرد دين تبيين ماهيت ها و علل نهايي جهان نيست.  بنابراين از نظر او يافتن عنصري تازه براي احياي دين و در واقع طرح تصوري جديد از دين امري ضروري بود. بر اين اساس به حق بايد شلايرماخر را تحسين کرد که در واقع طرحي نو درانداخت و انصافأ تا حد زيادي هم در اين امر توفيق يافت.  

چنان که ملاحظه کرديم رکن اساسي دين مورد نظر شلايرماخر احساس و تجربه ي باطني است؛ احساسي که شهود، ادراک بي واسطه يا تجربه ي ديني ناميده شد. اين احساس در واقع نوعي مواجه ي دروني است که او آن را شهود و درک بي واسطه ناميد. از آنجا که هراحساس و شهودي بايد متعلق به چيزي باشد، در انديشه ي شلايرماخر اين متعلق "امرنامتناهي" ناميده شده است.« از نظر شلايرماخر تجربه ي بنيادي انساني، که تجربه ي بنيادي دين است، همانا آگاهي از وابستگي مطلق به الوهيت و آگاهي از تسليم به کسي است که ذات او را نمي توان درک کرد»(12،ص 238). بنابراين دين مورد نظر او احساس وابستگي به امرنامتناهي يا مواجهه و ادراک مستقيم امرنامتناهي است. چنان که ملاحظه کرديم در کتاب خطابه ها مکررأ بر اين مطلب تأکيد شده است. در اينجا مهمترين مسئله براي شلايرماخر جداکردن حوزه ي دين از حوزه ي فهم و تعقل و قراردادن آن در قلمرو احساس است. گرچه احساس خود نوعي درک مستقيم و بي واسطه است اما اين درک با تفکرو تعقل منطقي کاملأ متفاوت است. بنابراين امري کاملأ شخصي است و براي درستي يا نادرستي آن هيچ معيار همگاني بيروني وجود ندارد. شلايرماخر خود بر اين امر تأکيد داشت و براين اساس دين را امري باطني و ناآموختني مي دانست. اينجا است که انتقاد هگل به شلايرماخر واقعأ وارد است که الاهيات او بيش از حد انسان مدارو ذهني است(همان ص 239). دراينجا واقعأ اين پرسش مطرح مي شود که با چه معيار بيروني مي توان دينداري را از بي ديني بازشناخت به عبارت ديگر اگرهمگان مدعي داشتن احساس و شهود باشند اولأ چگونه مي توان صدق اصل اين ادعا ها را ثابت کرد و ثانيأ صدق و کذب محتواي آنها به چيست؟

 در اينجا شايد بتوان به مفهوم "انسانيت"و اهميت آن در انديشه ي شلايرماخر مراجعه کرد. به رغم دشواري تعريف و تعيين معناي انسانيت، مي توان مراد و مقصود او را از اين واژه درک کرد. چنان که گذشت ازبيان شلايرماخردرباره ي داستان آفرينش آدم مي توان فهميد که انسانيت از نظر او به معناي نوعي رفتار خاص است که ميان انسان ها برقرار است. از نطر او همين رابطه ي انساني موضوع دين است تا آن جا که مي گويد دين مي خواهد امرنامتناهي، نشان و تجلي آن را در انسانيت ببيند. بنابراين تابدين جا مي توان گفت که دينداري از نظر شلايرماخر يعني درک بي واسطه، شهود و احساس اين رابطه ي خاص انساني. بر اين اساس اگر کسي اين احساس

را نداشته باشد ديندارنيست و هر چه اين احساس قوي تر باشد دينداري قوي تر است. در اين جا اين پرسش مطرح مي شود که آيا بدون اين شهود و احساس نمي توان به مقتضيات انسانيت عمل کرد؟ به عبارت ديگر اگر کسي به قوانين و اصول انسانيت کاملأ عمل کند چه نيازي به داشتن شهود و احساس دارد؟ اين پرسش به نوعي مسئله ي رابطه ي ميان عمل و نظر را تداعي مي کند اما مي دانيم که دين مورد نظر شلايرماخر فراتر از نظر و عمل است. چنان که گذشت او معتقد بود که داشتن نظر و عمل بدون دين غروري نابجا است. همچنين از نظر او کسي که ميل به شهود امرنامتناهي ندارد فاقد معيار براي فهم است. بنابراين مي توان نتيجه گرفت که اگر کسي دين نداشته باشد( يعني فاقد شهود، احساس و تجربه ي انسانيت باشد) ازنظراو، ازعمل و حتي فهم درست  برخوردار نيست و اگر هم در ظاهر مدعي داشتن آنها باشد دچار غرور بي جا است. اينجا است که شلايرماخر(مانند کانت) حوزه ي دين را از حوزه ي اخلاق جدا مي کند و( بر خلاف کانت) دين را بالاتر از اخلاق مي نشاند.

اما مي توان اين پرسش مهم را از او داشت که آيا واقعأ فاقدان شهود و احساس به اقتضائات انسانيت عمل نمي کنند و يا اگر هم عمل کنند صرفأ مدعيان مغروري هستند که نه از روي درک و احساس بلکه از سر اجبار يا اکراه به آنها عمل مي کنند؟ دست کم با نشان دادن نمونه هاي نقضي بسيار مي توان به اين پرسش پاسخ منفي داد. با اين حال به نظر مي رسد که شلايرماخر مي خواسته در فضاي بي بنياني اخلاق و رفتارهاي انساني دوباره انسان ها را به يک بنيان نامتناهي بازگرداند که نه با عقل محض بلکه با احساس و شهود قابل درک است. طبعأ انسان با بازگشت به مرمتناهي و درک متناهي بودن خويش از خودبنيادي که ويژگي عصر مدرن بود نجات مي يابد و اين دستاورد کوچکي نبود.  

يکي ديگر از مباحث مهم درانديشه ي شلايرماخر بحث درباره ي "امرنامتناهي" است.  همان که بنيان و اساس دينداري است و اساسأ دين و دينداري در ارتباط با آن معنا پيدا مي کند. اگر دينداري به معناي احساس وابستگي مطلق به امرنامتناهي است اين پرسش که اين امرنامتناهي چيست اهميت محوري دارد. آيا امرمتناهي همان خداي اديان است يا خداي فيلسوفان يا هيچکدام؟  به نظر نمي رسد که امرنامتناهي شلايرماخر همان خداي اديان ابراهيمي باشد

 

 

 

يکي ديگر از مباحث مهم درانديشه ي شلايرماخر بحث درباره ي "امرنامتناهي" است.  همان که بنيان و اساس دينداري است و اساسأ دين و دينداري در ارتباط با آن معنا پيدا مي کند. اگر دينداري به معناي احساس وابستگي مطلق به امرنامتناهي است اين پرسش که اين امرنامتناهي چيست اهميت محوري دارد. آيا امرمتناهي همان خداي اديان است يا خداي فيلسوفان يا هيچکدام؟  به نظر نمي رسد که امرنامتناهي شلايرماخر همان خداي اديان ابراهيمي باشد زيرا يقينأ  مهمترين ويژگي خداي اديان يعني متشخص و

شخص واربودن را فاقد است. دراين باره خود اظهار داشت که کساني که ذهني شاعرانه دارند خدايشان يک موجود فردي است اما من در تکاپوي موجوداتي حتي بيش از يک موجود که برتر و فراتر از انسانيت است هستم. همچنين در جايي سخن از وحدت در عين کثرت مي گفت. بنابراين مي توان امرنامتناهي او را نوعي ديدگاه خداهمه انگارانه[i] دانست. براين اساس در موارد متعددي امرنامتناهي را روح عالم مي دانست که در همه ي اجزاي جهان حضور دارد و انسان آن را در همه جا شهود مي کند. براساس اين مبنا اظهار داشت که خداي من جز يک شهود فردي نيست؛ همان چيزي که آن را سکونت امرنامتناهي  در متناهي ناميد. به تعبير کونگ اين نوع تصور از خدا درواقع برداشتي مدرن ازخدا است يعني خدا به عنوان وجود مطلق سرمدي که شرط  و بنيان همه چيز است و نه برداشت عادي از خدا به عنوان موجودي يگانه در خارج و دروراي جهان(11،ص 167). آشکار است که فهم اين تصور از خدا در فضاي اديان ابراهيمي بسيار دشوار است زيرا در سراسر متون اين اديان خدا موجودي متشخص است که خالق و حافظ جهان است و با انسان ها ارتباط شخص وار دارد. بر اين اساس کارل بارت در نقد انديشه ي شلايرماخر درباره ي خدا مي گويد با سخن گفتن از انسان نمي توان درباره ي خدا سخن گفت(7،ص 672). درواقع خداي بارت همان موجود يگانه اي است که در وراي جهان است نه حال در انسانيت و جهان. بر اساس همين مبنا است که بارت شلايرماخر را به انحلال الاهيات در فلسفه متهم مي کند(همان).

 


بنابراين امرنامتناهي شلايرماخر همان خداي فلاسفه است که نه خالق و حافظ جهان است و نه مي توان او را پرستش و ستايش کرد. برهمين اساس هانس کونگ هنگام بحث و بررسي مفهوم خدا در انديشه ي فيلسوفان غربي بارها اين پرسش را از آنان پرسيده است، براي مثال در بحث ازهمه خدا انگاري[ii] اسپينوزا مي گويد که اين خدا علتي در خارج يا در وراي جهان نيست بلکه علت دروني همه ي اشياء است ... اين خداي ناشخص وار خالق جهان نيست ... خدا همه چيز است و همه چيز خدا ... اين همان خداي ابراهيم، اسحاق و يعقوب نيست(10،ص 133).بنابراين مي توان اين پرسش را مطرح کرد که با فرض ناشخص واري خدا يا امرنامتناهي آيا تجربه ي ديني که در واقع تجربه ي همان امرنامشخص و نامتعين است دچار ابهام نمي شود؟ به عبارت ديگرآيا اساسأ امرنامشخص و نامتعين قابل تجربه کردن است؟ گرچه تجربه، شهود و احساس در انديشه ي شلاير ماخر با فهم

تفاوت دارند اما در هرحال اين مفاهيم نيز بايد يک موضوع  و متعلق متعين و مشخص داشته باشند. اين موضوع و متعلق مانند خداي اديان مي تواند نامتناهي باشد اما عدم تناهي به معناي عدم تشخص و عدم تعين نيست. عدم تشخص و تعين در واقع موضوع را به امري موهوم مبدل مي سازد که حتي نمي توان آن را احساس يا شهود کرد. شايد آن اشکال معروف و طنزآلود هگل به شلايرماخر، که اگر دين احساس وابستگي مطلق به امرنامتناهي است پس سگ بهترين مسيحي است، برهمين اساس باشد زيرا سگ دست کم صاحب خود را مي شناسد اما انسان در واقع يک امر ناشناخته را احساس و شهود مي کند

 

  ياداشت ها:    

 

. استاديار دانشگاه ايلام

[1].Frederick Daniel Ernest Schleirmacher

[1]  .Pietist

[1].Prolegomena  to a Future Metaphysic

[1] .On Religion: Speeches to its cultured Despisers

[1] .piety

[1] .instruction

[1] .positive religions

[1] .natural religion

[1]. humanity

[1].pantheistic

 منابع:                                         

1-امانوئل کانت،1369، بنياد مابعدالطبيعه ي اخلاق، ترجمه ي حميد عنايت، خوارزمي

2-  امانوئل کانت،،1370 درس هاي فلسفه ي اخلاق، ترجمه ي منوچهر صانعي، نقش و نگار

3-  لين تولي،  1381تاريخ تفکر مسيحي،ترجمه ي روبرت آسريان، فروزان،

4- مک کواري جان، 1378 تفکر ديني در قرن بيستم، ترجمه ي بهزاد سالکي، اميرکبير،

5- مک گراس آليستر،1384 درسنامه ي الاهيات مسيحي، ترجمه ي بهروز حدادي، مرکز اديان قم

6- هوردن ويليام،1368 راهنماي الاهيات پروتستان ، ترجمه طا طه ميکائليان،علمي و فرهنگي                                                                                       

7-kant Imanul,1995, Religion within boundaries of mere Reason,Edited by Allen Wood and George de Giovanni,Cambridge UniversityPress                                            

8-Kung Hans and David Tracy,1989 Paradigm change in theology,T&T.Clark LTD

9- Kung Hans,1995 Christianity,Essens,History and Future,Continuum,New York

10-Kung Hans,Does God exist?1980 Doubelday and Company,INC,Garden city,New York

11- Kung Hans 2000 ,Great Christian thinkers,Continuum                                                    

12-McEnhill Petre and…,2004,Fiftykey  Christian thinkers,Routledg

13-  Schleirmacher            Friedrich 1996 On Religion

 

 
 

جستجو